هفت ماه تمام شد
سلام پسر عزیزم
قشنگ مامان و بابائی، امروز شما هفت ماهه تمامه که توی دل مامان نشستی و زندگی منو بابا مسعود رو غرق نور و شادی کردی.
شبها و روزهای ما خلاصه شده به نگاه کردن به حرکات و جنب و جوش تو که دیگه کاملاً از روی شکم مامان معلومه.
البته ناگفته نماند که گاهی هم تنبل میشی و مامان و بابائی رو نگران میکنی.
دیگه میخوام یواش یواش ساک بیمارستان رو ببندم که نکنه خدای نکرده عجول باشی و بخوای زودتر بیای.
این روزها بیشتر به تو فکر میکنم تا موضوعات دیگه. همش در حال تجسم چهره ی معصوم و نازت هستم.
و شب و روز از خدا میخوام که صحیح، سالم و صالح بیای و قیافت عین بابا مسعود بشه که تو دوران پیری بابایی، من بتونم چهره ی عشق جوونیمو تو صورت تو ببینم مامانی. آمین
برات کتابهای فومی خریدم که توش شعرهای قشنگ و نقاشی های رنگارنگ داره. امیدوارم همین چیزا باعث بشه تو با کتاب انس بگیری عزیزم. من خودم از اول دبستان که الفبا رو یاد گرفتم مینشستم پیش بابا زندی و سعی میکردم باهاش روزنامه بخونم. یا با مشقت زیادی تلاش میکردم که تابلوی مغازه ها رو بخونم.
دوستت دارم عزیز دلم.
خیلی دوستت داریم.
بابایی آدم کم حرفیه، بیشتر اهل شنیدنه.... شاید کلامی علاقشو بروز نده اما اشتیاق توی چشماش و دقت توی گوش کردنش وقتی از تو میگم، خبر از سرّ ضمیری میده که عاشقانه خونه و خانوادش رو میخواد.
ما بی صبرانه منتظر روز تولدت هستیم.
فقط سالم و به موقع بیا


هفت ماه تمام شد
